سه شنبه 22 اسفند 1391

همیشه خوشحال باش...

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

شکسپیر گفته :
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم
... انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...
خوشحال باش
و لبخند بزن
فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن
قبل از تنفر ؛ عشق بورز
زندگی این است ...
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر


دختران ایل فقط به دام جوانانی می افتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر می دوختند.
زنان ایل تنها به مردانی دل می بستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
هر مردی در آرزوی دو برنو بود ، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش.
"بخارای من ایل من"


چادری به سفیدی برف در میان چادرهایی به سیاهی شب.نور در میان ظلمت. سفیدی در کنار سیاهی می درخشید و من شادمان بودم که چراغی در تاریکی افروخته ام ...!

"به اجاقت قسم"

مادر
مادرم در محل اقامتش در ایل و در کنار گله های گوسفندانش لب به لبنیات نزده بود. شیر ننوشیده بود و ...
حتی یکبار مزه ماست، دوغ، کره و پنیر را نچشیده بود. او به یاد من که در تهران از این نعمتها محروم بودم همه را بر خود حرام کرده بود...
بیهوده نبود که با هر موجی که رفتم و به هر اوجی که رسیدم راهی جز بازگشت به سوی مادر نداشتم و هیچگاه نتوانستم از میدان جاذبه این مغناطیس نیرومند و مقدس بیرون آیم.
خاک پاک ییلاق ها و قشلاق ها را زیر و رو کردم و با ناخن هایم چهره سنگها و صخره ها را خراشیدم و همه جا را مهر مادر کاشتم.


سه شنبه 22 اسفند 1391

روزی که امیر کبیر گریه کرد...

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

در سال ۱۲۶۴ هجری قمری، یعنی در حدود ۱۶۸ سال پیش نخستین برنامه‌ دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیرکبیر آغاز شد.

چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند! فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود! امیرکبیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند.
...

اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند.در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او
آوردند.

امیر به جسد کودک نگریست و آن گاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از این که فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.
امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آن چنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید.

امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند


سه شنبه 22 اسفند 1391

تفاوت سگ و گرگ

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

از نظر انسانها سگها حیواناتی مفید و با وفا هستند
اما
از نظر گرگها سگها گرگهایی هستند که تن به بردگی داده اند
تا در آسایش و رفاه زندگی کنند.

"چگورا"


جمعه 18 اسفند 1391

زن و خدا

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

در عجبم از زنان:
از خدای به این بزرگی فقط یك شوهر می خواهند؛
و از شوهر به این درماندگی تمام دنیا را!

شكسپیر


جمعه 18 اسفند 1391

عمــــــر عقـــــــاب

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب می تواند تا 70 
سال زندگی کند .
 
ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد .
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد : چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند .
 
نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود ، شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد .
 
در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد . برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند .
 
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود . پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .
 سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده و 30 سال دیگر زندگی می کند .
 
چرا این دگرگونی ضروری است ؟
بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم .
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم .
 
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم


جمعه 18 اسفند 1391

وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره شوی؟

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

"......زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشوی. من پاسخ دادم "خوشحال."
آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید."

(جان لنون)
 
When I went to school, they asked me what I wanted to be when I grew up. I wrote down ‘happy’. They told me I didn’t understand the assignment, and I told them they didn’t understand life.”

به نظر شما بهتر نیست به جای فکر کردن به موفقیت، به شاد بودن فکر کنیم...

 


جمعه 13 بهمن 1391

مهاتما گاندی

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

همیشه کلام و اعمال باید با هدف سازگار باشد. وقتی هدف پاک و شفاف باشد، اعمال نیز خوب می شود. هیچ چیز بهتر از یک ذهن باز نیست. کل دنیا نتیجه یک شعور پاک و مقتدر می باشد و در جایی که ذهن مقتدر، پاک و خالص است افکار پاک و خالص را نیز می طلبد.

منبع : كتاب 365 روز با گاندی (چه هستم؟) روز سوم شهریور



دارایی های شخصی نوعی آزمون است...


ادامه مطلب

نامه میرزا تقی خان امیر کبیر به ناصر الدین شاه

آنچه که به حضورتان تقدیم می شود نامه ای است که میرزا تقی خان امیر کبیر به ناصرالدین شاه نوشته است. نامه به قدری واضح است که به توضیح نیاز ندارد. تنها چیزی که بعد از خواندن نامه برای ما باقی می ماند، آهی است دردآلود از قتل امیر کبیر ایران....

 

قربانت شوم

الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید.

فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.

زیاده جسارت است: تقی


سه شنبه 10 بهمن 1391

نامه سر گشاده چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :سخنان ماندگار ،

ارزش خواندن دارد............ حتماً بخوانید

((جرالدین دخترم!

اینجا شب است،یک شب نوئل. در قلعه ی کوچک من، همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند.۹ برادر و خواهرت و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم،خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن،به این اتاقِ انتظارِ پیش از مرگ برسانم.

 من از تو بسی دورم،خیلی دور؛

اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را،از چشم خانه ی دلم دور کنم.تصویر تو آنجا روی میز هم هست تصویر تو،اینجا روی قلب من نیز هست.

اما،تو کجایی؟!!!

آنجا در پاریس افسونگر؛بروی آن صحنه ی پرشکوه تئاتر شانزلیزه می رقصی،این را می دانم.و چنان است که در این سکوت شبانگاهی،آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی برقِ ستارگانِ چشمانت را می بینم.شنیده ام،نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه،نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است،شاهزاده خانوم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه ی تحسین آمیز تماشاگران،عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند،تو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین،نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار.


ادامه مطلب

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو