پنجشنبه 31 فروردین 1391

داستان اصلی و کرم (قسمت اول)

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :داستان های قشقایی ،

داستان اصلی و كرم از افسانه هایی است كه ریشه در سرزمین آذربایجان دارد و در ایل قشقایی نیز به طور ناقص به صورت شفاهی و عامیانه نقل شده است. در ایل قشقایی از دیر باز عاشقان داستان عشق كرم به  اصلی كه دختر یك كشیش ارمنی است را روایت كرده اند . اما چون متون مكتوبی در این رابطه نبوده این داستان بصورت ناقص و بیشتر به صورت نظم بیان میشده است.توجه عزیزان را به  این داستان جلب میكنم . 

در شهر گنجه كه سبز و كهنسال بود اربابی عادل و باخدا به اسم" زیاد خان" بود كه فرزندی نداشت. او بارعیت از هر كیش و مذهبی كه بودند مهربان بود و حتی خزانه‌داری داشت مسیحی به نام "قارا كشیش" كه چون دو چشم خویش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نیز فرزندی نداشت...


ادامه مطلب

پنجشنبه 31 فروردین 1391

داستان اصلی و کرم (قسمت دوم)

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :داستان های قشقایی ،

...لحظه ی وداع بود و صوفی و كرم آماده ی راه. آنها گاهی تند و گاهی آرام می‌رفتند و نه شب حالیشان بود و نه روز كه كه روزی از كاروانی سراغ گرفته و فهمیدند كه قارا كشیش و عائله اش در گرجستانند. در راه به دسته ای درنا برخوردند كه دل آسمان را پر كرده و می‌رفتند طرف " گنجه " كه كَرَم با ساز و نوا از شور عشقش با آنها سخن ها گفت.

 

به گرجستان كه رسیدند خبر كشیش را از " تفلیس " گرفتند. نزدیكی های تفلیس بودند كه كنار رود" كور چای" به عده ای جوان برخورده و آنها وقتی گوش به ساز و آواز كرم دادند نشانی كشیش را از او دریغ نداشتند.

 

كشیش كه از دیدن كرم جا خورده بود گفت :

 

از كاری كه كرده ام پشیمانم. اصلی آنقدر ازدوری تو در رنج است كه لحظه ای آرام نمی‌گیرد."

 

اصلی و كرم همدیگر را دیدند و و قتی شرح عشق و فراق گفتند كرم گفت :

 

فردا به عقد هم درخواهیم آمد و چقدر مسرورم فقط خدا می‌داند !"

 

كرم و صوفی شب را آرام و مطمئن می‌خوابند و اما شبانه ، باز كشیش ، اصلی را  زوركی با خود می‌برد.

 

سحرگاهان كه كرم می‌فهمد باز رودست خورده است از راه و بیراه می‌روند كه شاید خبری از آنها بگیرند. كرم لباس خنیاگری به تن داشت به هر جا كه می‌رسید ساز و نوایش را كوك كرده و از دلداده ی دلبندش می‌پرسید.

 

صوفی و كرم رد پای آنها را از شهرهای " قارص"و " وان" می‌گیرند و تا می‌پرسند می‌گویند كه تازه راه افتاده اند.

 

اما بشنویم از كشیش كه به " قیصریه " می‌رسد و از پاشای آنجا امان می‌خواهد و از او قول می‌گیرد كه نشانی او و خانواده اش ، مخفی بمانَد.

 

كرم و صوفی سرگشته و آواره ی شهرها هستند و هیچ خبری از اصلی ندارند كه روزی در گردنه ای گیر افتاده و مرگ را درجلوی چشمان خود می‌بینند. برف و بوران كم مانده بود آنها را از بین ببرد كه ناگهان ،  یك مرد نورانی می‌بینند كه از مِه در آمده وبه آنها می‌گوید :

 

غم نخورید و چشمانتان را یك لحظه ببندید."

 

آنها تا چشم بر هم می‌زنند خود را در محلی باصفا دیده و هر چقدر می‌جویند خبری از آن مرد نورانی  نمی‌یابند. در این هنگام یك آهوی زخمی‌، هراسان و گریزان خود را به كَرَم می‌رسانَد و كرم او را پناه داده و از تیر رس صیاد دورش می‌كند  و باز به همراه صوفی راه می‌افتند. بین راه به قبرستانی می‌رسند و كرم ، كله ی خشكیده ای می‌بیند و با او راز دل می‌گوید. همانطور كه با دشتها ، كوهها ، و چشمه ها درد دل می‌كرد. می‌رسند به " ارزروم " و می‌فهمند كه كشیش و خانواده اش در قیصریه اند.

 

دشت و دمن سر سبز بود و نو عروسان و دختران در گشت و گذار و خنده هاشان با غمزه و عشوه آمیخته. كرم كه غبار و خستگیِ راه به تنش بود و لباسهای مندرس و زلفان بلندش با ریش و پشم صورتش قاطی شده بود ، به همراه صوفی در كوچه باغهای قیصریه بودند كه بگو بخند نازنینان او را متوجه آنها نمود و ناگاه در میان آنان "اصلی" را دید. در نگاه اول اصلی او را نشناخت و اما به یكباره فهمید كه اوست و مدهوش بر زمین افتاد. وقتی به خود آمد و از آن خنیاگر خبر گرفت گفتند : " ژنده پوشی بود كه از در باغ راندیمش. "

 

كرم كه سوگلی اش را باز یافته بود رو به حمام و بازار قیصریه نهاد و با ظاهری آراسته و لباسهایی فاخر ، برگشت منزل كشیش و با این بهانه كه درد دندان دارد مادر اصلی او را به خانه راه داد و از دخترش خواست سرِ او را بر زانوان اش بگیرد تا دندان او را اگر كشیدنی است بكشد و اگر مرهمی‌می‌خواهد دوا و درمان كند. اصلی هم بی آن كه به رویش بیاورد چنین كرد و اما از احوال آنان حالیش شد كه این باید كَرَم باشد. مادر اصلی گفت :

 

تو دردت چیز دیگری است و دندان را بهانه كرده ای. اما نوشداروی تو پیش من است و همین حالا بر می‌گردم. "

 

مادر اصلی سراسیمه از خانه بیرون زد و رفت كلیسا كه  قارا كشیش را خبر كند.  اصلی و كرم تنها ماندند و از عشق و دلدادگی آنقدر گفتند و گفتند كه زار گریستند و آخر سر " اصلی " گفت :

 

حكم است كه سر از گردنت بزنند و اما من نامه ای به سلیمان پاشا می‌نویسم و در آن از عشق سوزان خود و سرنوشت تلخی كه داشتیم سخن می‌گویم. او شاعر است  و شاید كه عشق را بفهمد. "

 

اصلی نامه اش را تازه تمام كرده بود كه فرّاش های پاشا سر رسیده و او را كت بسته بردند به قصر قیصریه. سلیمان پاشا كه به قارا كشیش قول داده بود كرم را بخاطر مزاحمت به ناموش او مجازات كند تا نامه ی اصلی را دید و خواند ، درنگی كرد و گفت :" ماجرا را از اوّل بگو كه من خوب بفهمم."

 

 كرم كه همه را گفت پاشا خواست امتحان اش كند و پرسید :

 

مگر قحطی دختر بود كه زمین و زمان را به دنبالش تا اینجا آمده ای ؟"

 

كرم هم در پاسخ ، بانغمه ی ساز و نوای سحر انگیزش چنین گفت :

 

ای سروران ، ای حضرات من از راه عشق ، خود هزاران بار برگشته ام و اما دل ، برنمی‌گردد. آتش شوری در دلم افتاده كه من از بیم آن می‌گریزم و اما دل با لهیب شعله هایش می‌آمیزد و هیچ ترسی ندارد. گناه من نیست ، گناه دل است !"

 

پاشا خواهری داشت "ساناز" نام و خیلی باتدبیر. از پاشا خواست كه به او نیز فرصتی دهد تا این خنیاگر عاشق را بیازماید.

 

او دسته ای دختر و نوعروس با قد و قواره ی یكسان و لباسهای همسان آماده كرد وبه قصر آورد كه اصلی نیز بین آنها بود. چهره ی دختران همه پوشیده بود و چشمان كرم بسته و یك به یك از جلو او می‌گذشتند و او در میان تعجب همگان، بانغمه و نوا و الهام غیبی ، نام و رسمشان را یك به یك می‌گفت و نوبت اصلی كه شد او را هم شناخت. همه احسن و بارك الله گفتند و نوبت رسید به امتحانی دیگر. اورا به گورستانی بردند كه مردم پشت میّت به نماز ایستاده بودند و از كرم خواستند كه نماز میّت را تو بخوان. كرم به نماز ایستاده و گفت :

 

حالا من نماز زنده ها را بخوانم یانماز مُرده را ؟ "

 

سلیمان پاشا و وزیر و اعیان همه یكصدا آفرین گفتند. كرم فهمیده بود مرده ای در كار نیست و آن مرد كفن شده زنده ای بیش نیست و سوگواری ها همه ساختگی اند....

 



چهارشنبه 30 فروردین 1391

داستان آغساق جیران

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :داستان های قشقایی ،

یکی بود، یکی بود، درزمانهای قدیم مردی بد طینت و ظالم با زن و دو فرزندش در بیابانی زندگی می کردند. روزی از روزها مرد از راهی می گذشت که چشمش به شنزاری افتاد که ریگ های رنگ به رنگ درآن دیده می شد. مرد که از آنها خوشش آمده بود، مقداری راجمع کرده در جیب گذاشت تا برای فرزندان به خانه بیاورد وقتی که به خانه رسید، دست درجیب کرد، ناگاه متوجه شد که همه ریگها تبدیل به گندم شده اند. خیلی خوشحال شد. الاغ و چند کیسه را برداشت و به راه افتاد تا ازآن شنها بار کرده به خانه بیاورد و استفاده نماید.
‏کیسه ها را پر کرد و چون می خواست درب آنها را ببندد، متوجه شد که نخ برای بستن آنها ندارد. برای پیدا کردن نخ شرو‏ع به جستجو کرد. در گودالی کوچک نخی پیدا کرد که وقتی می خواست آن را بردارد دید بسیار طویل و دنباله آن ادامه دارد و هرچه میکشد تمام نمی شود. وقتی چندین متر بالا کشید سرانجام از انتهای آن که بسیار سنگین بود وبه ‏چاهی ختم می شد دیوی بالا آمد وخیلی عصبانی وخشگین گفت: آدمیزاد در اینجا چه می کند؟ همین الان تو را تکه تکه خواهم کرد . 
مرد که از ترس خود را باخته بود و به شدت می لرزید التماس کرد که مرا ببخش چون دیو به هیچ عنوان راضی نمی شد دست از مرد بردارد، مرد بدطینت گفت : قول می دهم دو تا بچه دارم، هر کدام را بخواهی به تو بدهم تا از من دست برداری .دیو قبول کرد به شرط آنکه فردا صبح یکی از بچه ها را تحویل او دهد.
‏ناراحت و غمگین به خانه رفت و جریان را با زن خود در میان گذاشت. ‏دختر که بزرگتر بود، حرفهای پدر را شنید و به برادرش خبر داد و گفت باید کاری کنیم که نتواند ما را به دیو بدهد. برادر قبول کرد که هر چه خواهرش بگوید، انجام دهد.
قرار بر این شد که صبح روز بعد که خواهر می خواهد به حمام برود برادرش به بهانه اینکه شانه او جامانده است به دنبال او رفته، فرار کند. دختر شبانه تمام وسایل مورد نیاز و غذای چند روز را فراهم کرد و شب خوابیدند. صبح زود طبق برنامه تظیم شده، پسر و دختر به دنبال یکدیگر رفتد تا از نظرها پنهان شدند .
دیو ساعتی متظر ماند و چون از مرد خبری نشد به نزدیکی خانه آمد و گفت چرا به قول خود وفا نکردی؟ مرد گفت شرمنده ام بچه ها فرار کردند وشاید خیلی ازاینجا دور شده باشند. دیو خشمگین به دنبال بچه ها به راه افتاد . پس از مدتی آنها را دید که با سرعت دور می شوند . دیو آنها را تعقیب نمود تا به رودخانه ای رسیدند که آب گل آلود و خروشان آن اجازه عبور نمی داد.
دختر مهره ای را که مادرش به او داده ‏بود به آب اند اخت و گفت: ‏ای رودخانه راه بده، دشمن آمد . ‏فورأ آب کم شد و بچه ها از آن گذشتند. دوباره جریان آب شدت یافت. وقتی دیو به کنار آب رسید، جرات نکرد به آب بزند. صدا زد « ‏آی بچه ها، من رهگذری هستم که می خواهم از آب عبور کنم، شما از کدام راه رفتید؟ راه را به من نشان بدهید» ‏دخترعمیق ترین منطقه رودخانه را به دیو نشان داد و به تکه کف سفیدی اشاره نمود و گفت: از روی آن تخته سنگ بیا. دیو که فکرمی کرد ‏بچه ها چیزی نمی داند با صداقت حرف میزند، از همان راه به آب زد و به روی تکه کف وسط آب آمد، وارد شدن به رود‏خانه همان و به قعر آبها رفتن همان.
‏خواهر و برادر که از دست دیو آدمخوار و پدر بدجنس خود راحت شده بودند، روبه سوی بیابانها گذاشتند. بین راه چوپانی را دیدند که مشغول چرانیدن گوسفند بود. چون بسیار تشنه بودند سراغ آب را گرفتند. چوپان گفت: ‏درآن طرف تپه، چشمه آبی است که مخصوص وحوش بیابان و آهوان دشت و صحراست. از این آب شما نباید ‏بخورید، چون پس از مصرف کردن به شکل یک آهوی لنگ در می آیید .از این آب عبور کرده و چند متر آن طرف تر چشمه آبی است که مخصوص انسانهاست و از آن آب می توانید استفاده کنید .
‏هر دو از چوپان تشکر کردند وبه راه افتادند ‏وقتی به کنار چشمه آب حیوانات رسیدند‏، با وجودی که تشنه بودند، دختر به برادر خود گفت: ‏نکند از این آب بخوری . ‏پسر ظاهرأ اطاعت کرد، اما چون خیلی تشنه بود و تحمل رسیدن به آب انسانها را نداشت، شانه خواهرش را بر سر چشمه برجای گناشت تا به این بهانه بتواند مجددأ به سرچشمه برگردد. پس از چند دقیقه راهپیمایی برادر گفت: ‏خواهر، شانه شما کنار چشمه مانده است، باید برگردم و آن را بیاورم .‏دختر گفت: ‏خودم برای آوردن شانه می روم ، ‏ولی پسرمانع شد. وقتی برادر به چشمه آب رسید هم از شدت تشنگی و هم به لحاظ کنجکاوی سر بر آب گذاشت و نوشید و به راه افتاد.



ادامه مطلب

چهارشنبه 30 فروردین 1391

کور اوغلو

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی زاده    نوع مطلب :داستان های قشقایی ،

کوراوغلو (به ترکی آذربایجانیKoroğlu) قهرمان حماسی مشترک میان اهالی آذربایجان وترکمن است.

باعث این قیام مهتری سالخورده به نام علی ملقب به علی کیشی است. وی پسری موسوم به روشن (کور اوغلو) دارد و خود، مهتر خان بزرگ و حشم‌داری است به نام حسن خان. روایت کوراوغلی در جغرافیای وسیعی از قفقاز، ایران، افغانستان، آسیای مرکزی و برخی نقاط دیگر گسترده‌است. در این جغرافیای وسیع، روایت کوراوغلی در قالب نمونه‌های آذربایجانی، قفقازی، آناتولی، ارمنی، گرجی، ازبکی، ترکمنی، خراسانی، قشقایی و حتی توبولها یا گروههای تاتار در سیبری سروده شده‌است.


حسن خان بر سر اتفاقی بسیار جزئی که آن را توهینی سخت نسبت به خود تلقی می‌کند، دستور می‌دهد چشمان علی کیشی مهتر خود را درآورند و وی را کور کنند. پس از این واقعهٔ تلخ، روشن پسر علی کیشی لقب کوراوغلو به خود می‌گیرد. کوراوغلو به ترکی یعنی کورزاده یا پسر مرد کور. برخی دیگر وجه تسمیهٔ آن را به گووراوغلو یعنی زادهٔ پهلوان جنگجو می‌دانند. همچنانکه کوراوغلی در زبان ترکمنی، گوراوغلو تلفظ می‌شود.

سرآغاز قیام 

علی کیشی پس از کور شدن به دست اربابش با دو کره اسب که آنها را از جفت کردن مادیانی با اسبان افسانه‌ای و دریایی به دست آورده بود، همراه پسرش روشن از قلمرو خان می‌گریزد و پس از عبور از سرزمین‌های بسیار، سرانجام در چنلی بئل (به معنی گردنهٔ مه آلود) که کوهستانی است سنگلاخ و سخت‌گذر با راههای پیچا پیچ، مسکن می‌گزیند (هم اکنون در ترکمن صحرا دو منطقه به این نام وجود دارند؛ یکی در اطراف نیل کوه و دیگری در کنار روستای صوفیان). روشن، کره اسب‌ها را با جادو و مانند پدر خویش در تاریکی پرورش می‌دهد و در قوشابولاق (به معنی دو چشمه) در شبی معین آب تنی می‌کند و بدین گونه هنر عاشقی در روح او دمیده می‌شود و علی کیشی از یک تکه سنگ آسمانی که در کوهستان افتاده‌است، شمشیری برای پسر خود سفارش می‌دهد و بعد از اینکه همهٔ سفارشها و وصایایش را می‌گذارد، می‌میرد.

روشن او را در همان قوشابولاق به خاک می‌سپارد و به‌تدریج آوازهٔ هنرش از کوهستانها می‌گذرد و در روستاها و شهرها به گوش همگان می‌رسد.

دو کره اسب، همان اسبهای بادپای مشهور او می‌شوند، با نامهای قیرآت و بزآت[دورآت؟].

عاشق جنون، اوایل کار به کوراوغلو می‌پیوندد به تبلیغ افکار بلند و دموکرات کوراوغلو و چنلی‌بئل می‌پردازد و راهنمای شوریدگان و عاصیان به کوهستان می‌شود.

کوراوغلو سرانجام پس از کشمکشهای فراوان موفق می‌شود حسن خان را به چنلی بئل آورده و به آخور ببندد و بدین ترتیب انتقام پدرش را بستاند.

منبع:کوراوغلو در افسانه و تاریخ، رحیم رئیس نیا، انتشارات نیما، تبریز 1366


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو