تبلیغات
نسیم ایل

بخشی از کتاب ایل من بخارای من

من در یك چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از كرة‌ شیری نگاه داشتند تا شیهه بكشد. در آن ایام، اَجنّه و شیاطین از شیهة‌ اسب وحشت داشتند!

هنگامی كه به دنیا آمدم و معلوم شد كه بحمدالله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت.

من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهة‌ اسب آغاز كردم.

در چهارسالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت كه تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده‌سالگی حتی یك شب هم در شهر و خانة‌ شهری به سر نبردم.

ایل ما در سال، دو مرتبه از نزدیكی شیراز می‌گذشت. دست‌فروشان و دوره‌گردان شهر، بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد كم بود. من از كسانم پشم و كشك می‌گرفتم و دلی از عزا درمی‌آوردم. مزة‌ آن شیرینی‌های باد و باران‌خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.

از شنیدن اسم شهر قند در دلم آب می‌شد و زمانی كه پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید كردند تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود من بودم.

نمی‌دانستم كه اسب و زینم را می‌گیرند و پشت میز و نیمكت مدرسه‌ام می‌نشانند.

نمی‌دانستم كه تفنگ مشقی قشنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند.

پدرم مرد مهمی نبود. اشتباهاً تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتی و ملتی به یغما رفت.

دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت و بیش از یازده سال طول كشید. چیزی نمانده بود كه در كوچه‌ها راه بیفتیم و گدایی كنیم. مأموران شهربانی مراقب بودند كه گدایی هم نكنیم.

از مال و منالمان خبری نمی‌رسید. خرج، بیخ‌گلویمان را گرفته بود. در آغازِ كار كلفَت و نوكر داشتیم ولی هردوی آنان همین كه هوا را پس دیدند گریختند و ما را به خدا سپردند. برای كسانی كه در كنار گواراترین چشمه‌ها چادر می‌افراشتند، آب‌انبار آن‌روزی تهران مصیبت بود. برای كسانی كه به آتش سرخ بُن و بلوط خو گرفته بودند زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای كسانی كه فارس زیبا و پهناور میدان تاخت و تازش بود زندگی در یك كوچة‌ تنگ و خاك‌آلود، مرگ و نیستی بود. برای مادرم كه سراسر عمرش را در چادر باز و پرهوای عشایری به سر برده بود، تنفس در اتاقكی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای كشنده و برف زمستان بود كه توانست او را به چهاردیواری اتاق بكشاند. من در چادر مادرم می‌خوابیدم. یك شب دزد لباس‌هایمان را برد. بی‌لباس ماندم و گریستم. یكی از تبعیدی‌هایِ ریزنقش، لباسش را به من بخشید. باز هم بلند و گشاد بود ولی بهتر از برهنگی بود. پوشیدم و به راه افتادم. بچه‌های كوچه و مدرسه خندیدند.

ما قدرت اجارة‌ حیاط دربست نداشتیم. كارمان از آن زندگی پرزرق و برق كدخدایی و كلانتری به یك اتاق كرایه‌ای در یك خانة‌ چند اتاقی كشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم: شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانك و یك زن مجرد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود.

پدرم تحت نظر شهربانی بود. مأمور آگاهی داشت. برای خرید خربزه هم كه می‌رفت، مأمور دولت در كنارش بود. بیش از بیست تبعیدی قشقایی در تهران بود. هر تبعیدی مأموری داشت. مأمور ما از همه بیچاره‌تر بود. زیرا ما خانه‌ای نداشتیم كه او در آن بنشیند و بیاساید. سفره‌ای نداشتیم كه از او پذیرایی كنیم. ناچار یك حلبی خالی نفتی توی كوچه می‌گذاشت و روی آن روزنامه‌ای پهن می‌كرد، می‌نشست و ما را می‌پایید.

او از كارش و ما از نداری خود شرمنده بودیم.روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد.مأمور امیدوارمان كرد كه شب می‌آید. شب هم نیامد. شب‌های دیگر هم نیامد. غصه مادر و سرگردانی من و بچه‌ها حد و حصر نداشت. پس از ماه‌ها انتظار یك روز سر و كله‌اش پیدا شد. شناختنی نبود. شكنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم كه پدر است. همان پدری كه اسب‌هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری كه ایلخانی قشقایی بر سفرة‌ رنگینش می‌نشست. همان پدری كه گله‌های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش‌های گران‌بهای چادرش زبان‌زد ایل و قبیله بود. همان پدری كه از چوب پْر شاخه و بلند تفنگ آویزش بیش از ده تفنگ گلوله زنی و ساچمه زنی آویزان بود؛ ریشارد طلا كوبیده و ده تیر خرده‌زن انگلیسی، واسموس و كروپ آلمانی، سه تیرهای روسی و فرانسوی، و پنج‌تیرپران بلژیكی.

پدرم غصه می‌خورد. پیر و زمین‌گیر می‌شد. هر روز ضعیف‌تر و ناتوان‌تر می‌گشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یك دلخوشی برایش مانده بود. پسرش با كوشش و تلاش درس می‌خواند. من درس می‌خواندم. شب و روز درس می‌خواندم. به كتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو كلاس یكی می‌كردم. شاگرد اول می‌شدم. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی و آشنایان كوچه و خیابان به پدرم تبریك می‌گفتند و از آیندة‌ درخشانم برایش خیال‌ها می‌بافتند.

سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یكی از آن تصدیق‌های پر رنگ و رونق روز.


دوشنبه 8 مرداد 1397

بهمن بیگی و اختلاس

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    نوع مطلب :محمد بهمن بیگی ،

خرداد سال 54 بود، برای امتحان متفرقه در دبیرستان عشایری زودتر از همکاران شاغل در ایل شاهسون به شیراز آمدم..
صبح برای گرفتن حقوق شش ماه و عیدی به اداره عشایری خیابان باغ ارم رفتم تا وارد حیاط شدم استاد بهمن بیگی از پله های جلو اطاقش با داد و فریاد پایین آمد. دنبال کسی می گشت. بالاخره زنده یادان استاد شهبازی و جناب کوچک کریمی با هزار سلام و صلوات استاد را آرام کردند. آخرین لاین حیاط، درست جلو ساختمان، معلمان صف کشیده بودند. حقوق و عیدی خود را نقد می گرفتند از همه قبایل بودند. استاد فرصت را غنیمت شمردند بالای پله ها ایستادند و فرمودند: معلمان عزیز توجه کنید؛ نمی دانید چرا عصبانیم ولی بهتون می گویم به راننده که متاسفانه با خودم نسبت خویشاوندی دارد 50 تخته چادر دادن ببرد به کردستان تحویل نمایندگی آموزش عشایر بدهد الان برگشته میگوید که یک تخته چادر گم شده است!! معلومه که این چادر را فروخته است. درحضور شما اخراجش میکنم حقوقش توقیف، باید برود بروجن یک تخته چادر بخرد با ماشین عبوری ببرد و به فرمانداری سنندج تحویل بدهد و برگردد شاید بخشیدمش. راننده همین کار را کرده بود. دوماه طول کشیده بود. شهریور بود می خواستیم برویم دشت مغان تو اداره دیدمش  لاغر و مردنی شده بود. سوال کردم چه خبر؟ گفت: تازه شدم مستخدم دربِ اطاق بهمن بیگی! اگر کارم خوب باشه از اول مهر هم حقوقم آزاد می شود و بخشیده میشوم. همین اتفاق افتاد استاد ماشین خاور را از او گرفت تا راننده جیپ تویوتا درکنار راهنمای تعلیماتی باشد و تخلف نکنه..


جمعه 29 بهمن 1395

بهمن بیگی و باران

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    


سال سختی بود. 
آسمان بی ابر
 و زمین بی باران شده بود.
 هر بامداد خورشید بی رحم می‌تابید.
 هر شام‌گاه ماه بی شرم می‌درخشید. 

مردم ایل از خنده‌ی ستارگان به جان آمده بودند. 
گریه‌ی ابر می‌خواستند .

 از روشنایی ماه و آفتاب بیزار بودند.
 ابر می‌خواستند، ابر تیره و تار،
 ابر ظلمانی و سنگین و پیچان،
 ابر جواهر ریز و گوهر زا....

 ایل تشنه بود.
 آب کم‌ یاب بود.

زمستانی سرد و خشک و دراز عرصه را بر همه تنگ کرده بود.

 باد شوم جنوب که با ابرهای باران‌زای خاور و باختر کینه داشت شب و روز می‌وزید.

 شاخه‌های نیمه برهنه‌ی درختان با پوست ترک خورده در تمنای باران آن قدر خم می‌شدند که می‌شکستند. 
بین بلندی‌های کوهسار که اندک گیاهی داشتند و چاه‌ها و آبش‌خورها که در ته دره‌ها بودند فرسنگ‌ها فاصله بود. 
گوسفندان و شبانان برای آن که هر دو به نعمت دست یابند از پا افتاده بودند. پا افزار شبانان پاره شده بود. .... 

از خرمی و نشاط اثری بر جای نمانده بود
عروسی ها، شکارها، قیقاج ها، شیهه اسبها، 
چکا چاک تفنگها پایان یافته بود

             بی آبی بیداد می کرد

مردان ایل تیشه به دست و طناب بر کمر به اعماق چاهها فرو می رفتند، و به امید اندکی آب سنگها و خاکها را زیر و رو می کردند

بره ها و کهره ها ، آبنوشها ی نمناک حاشیه چاهها را زبان می زدند 

بوی خشکسال هوا را آلوده بود، مرگ و میر چهارپایان آغاز گشته بود 

لاشخورها در آسمان می چرخیدند کفتارها در بیابان زوزه می کشیدند

            قحطی در کمین بود

من که هرچه داشتم 
از ایل داشتم و نمی توانستم در غم بزرگش شریک نباشم، 
دست به دامن دوستان خنجی زدم
شهرک خنج همسایه قدیمی ما بود

این شهرک در مشرق رودخانه قره قاج قرار داشت شیب تند رود آنگاه که از این سامان 
می گذشت، به سوی مغرب بود

قره قاج دار و ندارش را نثار مغرب می کرد 
و مشرق را از یاد برده بود 
مغرب رود آباد و پر رونق بود
باغها و بستانهای فراوان داشت
کشتزارهای غلات،و حبوبات داشت. 
کنجد و پنبه و شلتوک داشت.
مالکان زورمند، تاجران عمده و ماموران زبده داشت
خنج و بلوک خنج هیچ یک از اینها را نداشت

ولی
 در عوض خلق و خوی اصیل جنوبی
 و گرمسیری داشت
 مردان ساده 
و راستگو داشت
 آدمهای دلسوز و غیرتمند داشت

     رودخانه قره‌قاج
          مرز زیبای آبی 
             پر پیچ و خمی بود
                 بین ثروت و مکنت 
                     و جوانمردی و فتوت

من از دوستان خنجی که جز خرما و محصول دیم درآمد دیگری نداشتند
 ولی
 مردمی سخت کوش
 و دور اندیش بودند 
 و انبار آذوقه شان 
 هیچگاه تهی نمی شد
 خواستم 
تا همسایه ها را از تنگنا برهانند

 وپیش از آنکه
 اشرفی عروسان 
و جهیزیه دختران 
از چادرها به چهار دیواریها 
سرازیر شود
 به یاری و یاوری برخیزند 

پاسخ آنان کریمانه و مساعد بود

وعده دادند که با دست پر به چادر من بیایند
و قرار و مدار داد و ستد را با ریش سفیدان طایفه بگذارند

                    آمدند

یکی از غروب‌های غمگین اسفند بود.
هنوز قوت و غذایی در بساط داشتیم 

سرگرم پذیرایی از عزیزان خنجی بودم  
که نامه‌ای محبت‌آمیز از ملک منصورخان قشقایی که در آن ایام ایلخانی ایل بود به دستم رسید. ..
نامه را در حضور همه باز کردم و خواندم

                نوید باران بود.

 پیش‌گوی کهنه‌کار و هواشناس طایفه‌ی قراچه، یکی از طوایف قشقایی،
 از راهی دور، به خانه خان آمده بشارت و هشدار داده بود که چادرها را اگر در گودی باشند جا به جا کنیم،
 طناب‌ها را سفت ببندیم، 
میخ‌ها را محکم بکوبیم 
و از مسیر سیل‌ها بپرهیزیم. ...

خنجی های دیم کار 
از همسایگان چادرنشین 
خود نیز تشنه تر بودند.
برکه های آبشان ته کشیده بود
شادی و هیجان ما حد و حصر نداشت

محال بود که هواشناسان خبره طایفه قراچه از راهی چنان دور بیایند و امیدی چنین بزرگ را بیهوده در دل خان و مردم ایل برانگیزند
ما به تجربه دریافته بودیم که اینان بی حساب و کتاب نیستند
و رمز و رازی با سپهر برین دارند

 هنوز ستاره‌ها بی‌پروا به سرنوشت ما می‌درخشیدند که من و مهمانانم به خواب رفتیم. 

ساعتی بیش نگذشت که
با هلهله‌ی مادر
از خواب بیدار شدم 
و مهمانان را بیدار کردم 
تا همه با هم
 نوای فرح‌بخش باران را بشنویم

 و به آهنگ دل‌انگیز برخورد مرواریدهای زلال و سفید با چادرهای گرد گرفته و سیاه گوش بدهیم. 
من از روزگار دوردست لالایی و گهواره تا اکنون که دو اسبه به سوی خاموشی می‌روم آهنگی بدین دل‌نشینی نشنیده‌ام.
 آهنگ ریزش باران
 بر خاک، 
 بر درخت،
 بر ظرف‌های پراکنده‌ی مسی،
 بر پیت‌های حلبی،
 بر پیر و جوان
 و بر انسان و حیوان. 

نه که آهنگ
 بلکه بانگ با شکوه فتح و ظفر بود.
 شیپور پیروزی زندگی بود بر مرگ،
 پیروزی سرسبزی و خرمی
 بر تیرگی و نومیدی.

 از کتاب "اگر قره‌قاج نبود"
 نوشته‌ی محمد بهمن‌بیگی


سه شنبه 7 دی 1395

کلاه ناصر خانی

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    

در قرن نوزدهم، مردان عادی ایل شلوارهای دمپا گشاد (تنبان)، پیرهن‌های بی یقه (قیناق)، عبایی بلند (ارخالق) که با شال محکمش می‌کردند و قبای نمدی گرم (کپنک) می‌پوشیدند. ایشان کلاه نمدی سیاه گردی (برک) نیز بر سر می‌گذاشتند. تفنگ، چاقو، خنجر، شمشیر و چماق نیز از مهمترین قسمت‌های آراستگی مردان به شمار می‌آمد. در حالی که در شهرها خاصان قشقایی به ویژه عالی مقامان‌شان لباسی شبیه به خاصان قاجاری می‌پوشیدند: پیرهن بی یقه، عبای بلند و کلاه پوستی بلند و دواری که گاه سرش تخت بود.

در آغاز قرن بیستم مردها پیراهن بی یقه سفید، شلوار گشاد سیاه که دم پایشان جمع شده بود، قبایی که جلویش با کمربند بسته می‌شد، و کلاه کوتاه و گرد نمدی می‌پوشیدند. بعضی مردها نیز ژاکت‌های پوستی و جلیقه‌های نمدی می‌پوشیدند. پاپوششان نیز مانند همه ایران گیوه (ملکی) بود. برای جشن‌ها، شکار و جنگ مردها عبای نازکی به نام چوقا می‌پوشیدند. بستن قطار فشنگ نیز مایه مباهات بود. مردهای طوایف گوناگون قشقایی بر اساس کمربند و شیوه بستن قطار فشنگشان قابل تشخیص بودند.

از ۱۳۰۷ که رضاشاه پوشیدن لباس‌های محلی را ممنوع کرد تا ۱۳۲۰ که مجبور به استعفا شد، مردان قشقایی از پوشیدن قبا، کمربند و کلاهشان منع شدند. ایشان مانند تمامی مردم ایران (به جز روحانیون) مجبور به پوشیدن لباس‌های غربی شدند. پس از ۱۳۲۰ قشقایی‌ها به پوشیدن لباس‌های گذشته‌شان روی آورند با این تفاوت که آرخالق به لباس مهمانی تبدیل شد و چوقا ورافتاد. در همین زمان ناصرخان قشقایی که از زندان رضاشاه گریخته بود و در پی ایفای نقش مؤثری در مقام ایلخانی ایل قشقایی بود، کلاهی جدید (دوگوشی) به قشقایی‌ها عرضه کرد که در رنگ‌هاینخودی، مازویی و خاکستری، از نمد ساخته می‌شد. این کلاه به سرعت توسط مردان قشقایی پذیرفته شد و به سمبلی از قدرت، خودمختاری و هویت قشقایی‌ها بدل شد.


در جریان ملی شدن نفت برادران قشقایی همگی از مصدق، حمایت گسترده‌ای کردند. قشقایی‌ها از زمان والی گری مصدق در فارس با او ارتباط دوستانه‌ای داشتند به همین خاطر و همچنین به خاطر مبارزه همیشگی شان با پهلوی‌ها، برادران قشقایی به عضویت جبهه ملی درآمدند. در بررسی قرارداد گس-گلشائیان خسرو قشقایی به عنوان منشی مصدق مشغول بود. در کمیسیون نفت برای بررسی ملی شدن نفت نیز وی تلاش‌های بسیاری در کنار مصدق کرد.[۱۴]با آغاز نخست وزیری مصدق تحرکات قشقایی‌ها نیز گسترده‌تر شد، در ۱۳۳۰ خسرو و ناصر قشقایی به آمریکاسفر کردند و به وسیله مطبوعات و محافل سیاسی آن کشور سعی در نشان دادن حقانیت ایران کردند.[۱۵] همچنین در دی ماه همان سال دکتر مصدق از ناصر قشقایی که برای بیماری پسرش به آمریکا رفته بود خواست که برای نفت ایران بازاریابی کند، وی نیز خریدارانی یافت که البته چون خرید را منوط به توصیه دولت آمریکا کرده بودند نتیجه‌ای نداد. وی در این سفر مصاحبه‌هایی نیز انجام داد و وزیر خارجه آمریکا را به طرفداری از انگلیسی‌ها متهم نمود و اظهار کرد در صورت حمله هر قدرت خارجی به ایران ایل قشقایی به جنگشان خواهد رفت. همین صحبت‌ها انگلیسی‌ها و دربار را واداشت تا دست به تحریکاتی علیه قشقایی‌ها بزنند و شایع شود که قشقایی‌ها قصد شورش در برابر دولت دارند. برای پایان دادن به این مسائل ناصرخان در سخنرانی ای در مجلس سنا حمایت همه‌جانبه‌اش را از مصدق اعلام کرد و در نامه‌ای به مصدق اظهار داشت که حاضر است یک سوم زمین‌های کشاورزی اش را در اختیار دولت بگذارد تا صرف هزینه‌های جاری دولت شود. در قیام سی تیر ۱۳۳۱ مردم را به قیام دعوت نمودند و همچنین تهدید کردند که برای حمایت از مصدق در فارس به پادگان شیراز حمله خواهند نمود.[۱۶] پس از سی تیر نیز ارتش به اقداماتی علیه ایل قشقایی دست زد که ناصر قشقایی ارتش را متهم کرد که برای حفاظت از منافع انگلیسی‌ها وارد عمل شده‌است، البته با پیگیری‌های مصدق این تنش‌ها پایان یافت. در جریان اختلاف میان اعضای جبهه ملی برادران قشقایی در کنار مصدق ماندند و تلاش بسیاری برای کنار آمدن اعضای جبهه انجام دادند.[۱۷]در ۲۷ فروردین ۱۳۳۲ زمانی که اعضای حزب برادران که مخالف مصدق بودند به دفتر اصل چهار در شیراز حمله کردند، کارمندان آمریکایی آن به یاری محمد بهمن بیگی بهباغ ارم شیراز منتقل شدند و مورد حمایت قشقایی‌ها قرار گرفتند، همچنین ناصرخان تعدادی زیادی از تفنگچیان قشقایی را برای حمایت از ایشان به شیراز فرستاد. در این دوران انگلیسی‌ها که از قشقایی‌ها بیمناک شده بودند دست به تحریک ایلات دیگر برای مقابله با قشقایی‌ها زدند که با هوشیاری ناصرخان نتیجه نداد.


ادامه مطلب

سه شنبه 7 دی 1395

قشقایی ها پس از اشغال ایران توسط متفقین

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    

پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، زمانی که رضاشاهاز سلطنت استعفا داد، ناصرخان و برادرش خسروخان ازتهران گریختند و با شتاب به سوی فارس رفتند. ناصرخان خود را ایلخان نامید، کنترل تمامی اراضی ایل قشقایی را به دست گرفت و دستور به از سرگیری کوچ داد. اوانگلیسی‌هراسی و ماهی گرفتن از آب گلالود را از پدرش به ارث برده بود. با اطمینان از اینکه یورش آلمانی‌ها به سمتقفقاز آغازی برای لشکرکشی شان به ایران و آزادی ایران از دست انگلیسی‌ها منفور است، او نیز همچون پدرش تصمیم گرفت که در یک درگیری جهانی دیگر سمت آلمانی‌ها را بگیرد. در بهار ۱۹۴۲ زمانی که آگاه شد یکی از عوامل آلمانی به نام شولتسه هولتوس در تهران پنهان شده‌است، به فارس فراخواندش. پس از آن هولتوس به فیروز آباد آمد و مشاور نظامی ناصرخان شد.[۱] همزمان دو تن از برادران ناصرخان به نام‌های ملک منصورخان و محمدحسین خانکه در انگلستان تحصیل می‌کردند به آلمان رفته بودند و به عضویت ارتش آلمان در آمده بودند. به تصور قشقایی‌ها در صورت پیروزی آلمان بر متفقین، ناصر خان به عنوان مدعی اصلی تاج و تخت ایران مطرح می‌شد و حتی در بین قشقایی‌ها شایع شده بود که هیتلر، ناصر خان را به عنوان پادشاه ایران برگزیده‌است.[۷] انگلیسی‌ها که از اتحاد ارتشیان هوادار آلمان با قشقایی‌ها (اتحاد میلیون ایران) بیمناک شده بودند، نخست کوشیدند با پیشنهاد پرداخت پنج میلیون تومان وجه نقد و حمایت از خودمختاری قشقایی‌ها با آنها کنار بیایند. پس از نتیجه ندادن مذاکرات، انگلیسی‌ها سرلشکر زاهدی را از اصفهان ربوده به فلسطینتبعید کردند، قوام الملک را به حرکت واداشتند و دولت ایران را وادار کردند تا سپهبد شاه‌بختی را فرمانده نیروهای جنوب و به استانداری فارس منسوب کند.[۸] شاه‌بختی قصد داشت با استقرار نیرو و بمباران مسیرهای کوچ، قشقایی‌ها را به بیابان‌ها براند که با عبور قشقایی‌ها از مسیرهای صعب العبور کوهستانی ناکام ماند.[۹] جنگ در اردیبهشت ۱۳۲۲ با حمله نیروهای تحت فرمان شاه‌بختی به قشقایی‌ها آغاز شد. در آغاز قشقایی‌ها پیروزی‌های زیادی به دست آوردند اما با یورش نیروهای ایلات خمسه به رهبری قوام که توسط انگلیسی‌ها تجهیز شده بودند ورق برگشت و ناصرخان دستور عقب‌نشینی داد.


ادامه مطلب

سه شنبه 7 دی 1395

قشقایی ها در دوران پهلوی اول

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    

در دوره پادشاهی رضاشاه، قشقایی‌ها از سختی‌های بسیاری آسیب دیدند. در سال ۱۹۲۶ صولت الدوله و پسر بزرگش ناصرخان به عنوان نمایندگان مجلس جدید بهتهران فراخوانده شدند، اما به زودی دریافتند که در حقیقت زندانیان شاه هستند. آنها وادار به همکاری با دولت مرکزی در خلع سلاح ایل قشقایی شدند. پس از آن از مصونیت نمایندگی شان خلع شده و روانه زندان شدند. در همین حال فرماندهان نظامی، در راس طوایف مختلف قشقایی قرار گرفتند، ایلیاتی‌ها وادار به پیروی از قانون بسیار منفور خدمت اجباری شاه شدند و نظام جدید مالیاتی ای به اجرا گذاشته شد که همواره مورد سوء استفاده مأموران فاسد مالیاتی بود.


ادامه مطلب

سه شنبه 7 دی 1395

قشقایی ها در دوران مشروطه

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    

در انقلاب مشروطه فارس تبدیل به عرصه آشوب بی‌سابقه دو گروه رقیب، برای تسلط به آن شده بود. در آغاز، در پی حمایت خاندان قوام از سلطنت طلبان، قشقایی‌ها در صف حامیان مشروطه درآمدند. بعدتر که بختیاری‌ها بر تهران تسلط پیدا کردند و قوام درکنار آنها قرار گرفت، صولت الدوله اتحادی ضد بختیاری و ضد قوامی با شیخ خزعل وسردار اشرف والی پشت کوه برقرار کرد که به اتحاد جنوبمعروف شد.[۱]

جنگ داخلی در فارس با شدتی بیشتر در گرفت زیرابریتانیا نیز در آن دخالت می‌کرد. بریتانیایی‌ها که انحصارنفت را در خوزستان در دست داشتند از اتحاد جنوباحساس خطر می‌کردند. آنها همچنین از راهزنی‌های بسیار و عوارض زیادی که نیروهای عشایری در جاده بوشهر-شیراز (که شریان اصلی تجارت بریتانیا در ایران بود) طلب می‌کردند بیمناک شده بودند. چون این راه از میان زمین‌های قشقایی‌ها می‌گذشت بازرگانان بریتانیایی صولت الدوله را مقصر می‌دانستند. از همین رو کنسولگری بریتانیا در شیراز به یکی از کانون‌های هوادار قوام در شیراز تبدیل شد. در ژوئیه ۱۹۱۱ زمانی که نیروهای قشقایی همراه نیروهای فرماندار هوادار قشقایی، ناظم السلطنه، به طور ناگهانی به مواضع قوام در تمام شهر یورش بردند، آشفتگی در فارس به اوج خود رسید. در جنگ جهانی اول، فارس بار دیگر به آشفته بازار تبدیل شد. زمانی که انور پاشا اعلام جهاد کرد، عثمانی‌ها و آلمانی‌ها بر این باور بودند کهمسلمانان از شمال آفریقا تا شمال هندوستان علیه متفقینقیام خواهند کرد و ایران و افغانستان بی طرف مجبور به طرفداری از ایشان خواهند شد. آلمانی‌ها در نظر داشتند که عوامل گسترده‌ای را به این دو کشور بفرستند، اما زمانی که طرح آنگونه که می‌خواستند پیش نرفت در آخر آلمانی‌ها تنها دو گروه کوچک از عواملشان را به ایران و افغانستانفرستادند.


ادامه مطلب

سه شنبه 7 دی 1395

قشقایی ها در دوران قاجار

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    

با شکست لطفعلی خان از آقا محمد خان و تأسیس سلطنتقاجار، جانی خان و اقوامش به کوه‌های زاگرس پناه بردند، جایی که ایشان تا مرگ آقامحمد خان در آن پنهان بودند. آقا محمد خان انتقامش را از ایل قشقایی با فرستادن قسمتی از ایل به شمال ایران گرفت، از سوی دیگر در همان دوران بسیاری از طوایف لر و کردی که به همراه کریم خان زند به فارس آمده بودند به ایل قشقایی پیوستند و همین سبب افزایش قابل ملاحظه جمعیت ایل شد.[۱]

در ۱۸۱۸ جانی خان مقام ایلخانی را به دست آورد، فساییمدعی است که این اولین بار است که از این عنوان درفارس استفاده شده‌است. پس از آن تمامی روسای بعدی قشقایی‌ها این عنوان را یدک می‌کشیدند. پس از جانی خان، فرزند ارشدش محمدعلی خان جانشین وی شد. با اینکه محمدعلی خان همواره مریض بود و بیشتر از باغ ارمشیراز ایل را رهبری می‌نمود، قدرت خارق‌العاده به دست آورد. نه تنها قشقایی‌ها بلکه دیگر ایل‌های مهم فارس از جلمه بهارلو، آینالو و نفر نیز تحت اقتدار او بودند. او همچنین روابط خوبی با قاجارها برقرار کرد، با دخترحسین‌علی‌میرزا فرمانفرما حاکم فارس ازدواج کرد و همچنین تصمیم داشت که یکی از دختران محمد شاه قاجار را به ازدواج یکی از پسرانش در آورد. اما در نهایت بهتهران فراخوانده شد و مجبور به اقامت در دربار شد.[۱]

محمدعلی خان در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه به شیراز بازگشت و سه سال بعد درگذشت و برادرش، محمد قلی خان، که البته قدرتش به خاطر ثبات دولت مرکزی محدودتر بود، جانشین وی شد.[۱] در ۱۸۵۰ میلادی پنج محله نعمتی شیراز به ضدیت با خانواده حاج ابراهیم کلانتر که قدرت آنها در پنج محله نعمتی نهفته بود برخاستند و با قشقایی‌ها متحد شدند. همزمان بختیاری‌هاو بویر احمدی‌ها به خاطر درگیری‌های داخلی از مقابله با قشقایی‌ها بازماندند و می‌رفت که قشقایی‌ها قدرت برتر فارس شوند. قاجاریان که بیمناک شده بودند به پسر بزرگحاج ابراهیم کلانتر، علی محمد خان عنوان قوام الملکی دادند و وی را حکمران فارس کردند و همچنین پنج ایلباصری، عرب، نفر، بهارلو و اینانلو را با عنوان خمسه متحد کردند و ایلخانی اش را به قوام دادند تا مقابل قشقایی‌ها بایستند.[۵] با مرگ محمدقلی خان پسر دائم‌الخمرش سلطان محمد جای وی را گرفت. در دوران ریاست ضعیف او ایل با بزرگترین بحرانش، قحطی ۱۸۷۰ روبرو شد. با اینکه وی تا زمان مرگش عنوان ایلخانی را حفظ کرد اما عملاً کاره‌ای نبود و خان‌های سطح پایین‌تر قدرت را در دست داشتن و این آغازی شد بر از هم پاشیدگی ایل. به علاوه حدود ۵۰۰۰ خانوار قشقایی به ایل بختیاری پیوستند، به همین تعداد جذب ایلات خمسه شدند و حدود ۴۰۰۰ نفر نیز در روستاهای مختلف یکجانشین شدند.[۱]

تنها زمانی که اسماعیل خان صولت الدوله در ۱۹۰۴ ایلخان شد، قشقایی‌ها دوباره قدرت و همبستگی پیشینشان را به دست آوردند. در این دوران ایران توسط مظفرالدین شاهکه بسیار بیمار بود اداره می‌شد و قدرت دولت مرکزی به طور پیوسته در حال کاهش بود. در شیراز صولت الدوله کنترل بیشتر سرزمین‌های عشایری را به دست داشت، در حالی که رقیبش قوام قدرتش را در شیراز حفظ کرده بود.

منبع:دانشنامه ویکی پدیا


سه شنبه 7 دی 1395

قشقایی ها در دوران زندیه

   نوشته شده توسط: کیامرث بخشی پور    

زمانی که کریم خان زند از اصفهان حکم می‌راند، اسماعیل خان در نامه‌ای از او درخواست کرد که بگذارد که ایلش بهفارس بازگردد. کریم خان به این درخواست پاسخ مثبت داد و قشقایی‌ها این امکان را یافتند که به فارس بازگردند. بعدها اسماعیل خان به یکی از معتمدین وی تبدیل شد. برخی بر این گمانند که شخص نابینا ایستاده در کنار کریم خان، در یکی از تابلوهای متعلق به آن دوران که در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود اسماعیل خان است.[۱]

در دوران آشوبناک پس از مرگ کریم خان، اسماعیل خان به خاطر ارتباط نزدیکی که با زکی خان داشت ادعای فرمانداری فارس را کرد اما پس از کشته شدن زکی خان توسط جانشینش علی مراد خان اعدام شد. تنها فرزند اسماعیل خان جان محمد خان، که به جانی خان مشهور بود پس از او به ریاست رسید و از جعفرخان زند پشتیبانی کرد. در ۱۷۷۸ میلادی، آقامحمدخان قاجار علیه قشقایی بهگندمان لشکرکشی کرد، اما قشقایی‌ها که از این امر آگاه شده بودند به کوه‌ها پناه بردند و نجات یافتند. پس از ترور جعفرخان، جانی خان از فرزند او لطفعلی خان پشتیبانی کرد.

منبع: دانشنامه ویکی پدیا


تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...